|
مکتب اهل بیت(ع) بینشی نو
|
||
|
اندیشه های آیة الله مرتضی رضوی |
غیبت امام یک قاعدۀ اولیّه در نظام اجتماعی اسلام نیست، بل یک حادثه؛ یک واقعه است که در اثر تمرّد جامعه، یا تمرّد جریان غالب جامعه، واقع می شود.
امام همان طور که در عصر حضور و با بسط ید و حکومت، استانداران و فرمانداران را اصطفاء می کند و مدیریت آنان را تنفیذ می کند، در عصر غیبت نیز همین کار را می کند، با این فرق که در عصر حضور کارگزارانِ بخش ها را تعیین می کند و در عصر غیبت، مدیریت کل جامعه را. آنهم با اصطفای کلّی بدون تعیین شخص معین، که امام زمان (عَجَّلَ اللَّهُ تَعَالَى فَرَجَه) فرمود: «وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ»:[1] اما پیش آمدها و رخدادها: در آن ها رجوع کنید به راویان (متخصص و واجد شرایط) حدیث های ما.
این تنفیذ مدیریت جامعه است، لیکن با بیان کلّی که شخص مشخصی را برای مدیریت جامعه نه اصطفاء می کند و نه تعیین. بل آن را به«تعیّن» می سپارد؛ یعنی یکی از افرادی که مصداق حدیث بالا و احادیث دیگر و ادلّۀ دیگر می شوند، خودش برای این سمت «تعیّن» می یابد.
ولایت فقیه: بهتر است بحث بالا را با عنوان خودش بررسی کنیم که «ولایت فقیه» است. اما پیش از آن از خوانندگان گرامی توقع دارم این بحث مرا به امور و مسائل ایران که از سال 1342 شروع شده و تا امروز ادامه دارد، ربط ندهند، بل که مباحثم را فقط از عینک «شیعه شناسی» بنگرند، خواه با نظام جمهوری اسلامی موافق باشند و یا مخالف، و یا نسبت به آن نقاًد شکوه گر باشند. باور کنند که با صداقت تمام شیعه شناسی می کنم بدون هیچ تعصبی.
مراد از فقه در این مبحث به معنی «تخصص در احکام خمسه». نیست.[2] کلمۀ فقه در آیات و احادیث، همه جا به معنی لغوی «اسلام شناسی» آمده است، آنچه علم فقه (به محور احکام خمسه) نامیده می شود، یک اصطلاح و نامگذاری محض است.
التّفقه فی الدین:یعنی دین شناسی؛ هستی شناسی، خداشناسی، انسان شناسی، و علوم مبتنی بر انسان شناسی،- که همگی به اصول دین مربوط هستند- آن گاه نوبت می رسد به «احکام شناسی» که فروع دین است و اصطلاحاً فقه نامیده می شود.
بنابراین، فقیه کسی است که در همۀ این علوم مجتهد باشد، با این توضیح که در فقه اصطلاحی (احکام خمسه) باید متخصص در جزئیات نیز باشد و با اصطلاح امروزی در سطح «فوق تخصص» باشد. اما دانش او در علوم دیگر در حدی باشد که بتوان گفت او «اسلام شناس» است و مکتب اسلام را کاملاً می شناسد. و لزومی ندارد در جزئیات مثلاً روان شناسی و امثال آن، متخصص باشد.
با بیان دیگر: اسلام یک «جهانبینی» است؛ یک «فلسفۀ همه بعدی» است. ولی فقیه باید کاملاً به این جهانبینی و فلسفه، عالم باشد و (به نظر من) نباید آن را با دیگر جهانبینی ها، فلسفه ها و ایسم ها، آمیخته کند. اسلام «دین کامل» است، نه از جهت «شناخت هستی» ناقص است و نه از جهت «شناخت جامعه و اجتماع»، بل حتی خاتم نبوت های پیشین است تا چه رسد به بینش های بشری.
شرایط ولی فقیه: مطابق آنچه در بالا به شرح رفت، اگر به «متخصص در احکام خمسه»، فقیه گفته می شود- و باید هم گفته شود- باید به افرادی که در دیگر رشته های اسلام تخصص دارند نیز فقیه گفته شود که گفته نمی شود و چنین نامگذاری هم واجب نیست، اما باید دانست که در رفتار عینی و عملی ائمّه (علیهم السلام) اشخاصی مثل هشام بن حکم، هشام بن سالم، مفضّل بن عمر،[3] مؤمن الطاق، جابربن حیان،[4] و...، اهمیت و ارزش شان کمتر از اشخاصی که تخصص شان در احکام خمسه بوده، نبوده است، بل در مواردی بیشتر بوده است. لیکن نظر به این که تفقه در احکام خمسه، نتیجۀ نهائی عملی اسلام است، و بدون آن هر علمی بی فایده است، متخصصان آن نیز اهمیت دیگر می یابند.
اول رابطۀ مردم با فقیه به معنی متخصص در احکام خمسه، را بررسی کنیم: اسلام در هر رشته ای نظر متخصص را حجت می داند؛ در معماری، مهندسی، پزشکی، علوم سیاسی، روان شناسی و...، و به غیر متخصصان واجب می کند که از نظر آنان تقلید کنند، که مردم عملاً در زندگی شان می کنند. در احکام خمسه نیز باید به نظر متخصص که اصطلاحاً فقیه نامیده می شود، عمل کنند. به این عمل به نظر متخصص، اصطلاحاً تقلید گویند که نباید با تقلید منفی اشتباه شود.
از امام حسن عسکری (علیه السلام): «فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ»:[5] اما کسی از فقها که نفس خود را مدیریت کند، حافظ دین خود باشد، مخالف هوا و هوس خود باشد، مطیع امر مولایش (خدا) باشد، پس بر عوام (افراد غیر متخصص در فقه) واجب است که از او تقلید کنند.
این گونه حدیث ها که راه یادگیری و عمل به احکام را در نظر دارند، یک امر عقلی و روشن را اعلام می کنند، یعنی اگر چنین حدیث هائی نبودند، باز به حکم عقل، تکلیف شیعیان همین تقلید بود؛ این گونه دستورها، تأکید بر حکم عقل و «ارشاد» به آن است تا بهانه جویان، بهانه ای برای «عمل بدون تخصص» نداشته باشند که حتی امروز هم افرادی با این طرز تفکر یافت می شوند.
اجراء: آیا این گونه حدیث ها، اجراء احکام را نیز در عصر غیبت، به عهدۀ این متخصص ها در احکام، می گذارند؟ در ظاهر بیان شان چنین معنائی وجود ندارد. اما باید توجه داشت که اولاً: اجرائیات نیز احکام هستند؛ چگونه اجراء کردن هر حکم، خود یک حکم دارد. و ثانیاً: یاد گرفتن احکام امور اجتماعی، بدون اجراء، بیهوده می شود. ثالثاً: در متن خود احکام اجتماعی، حقوقی، تربیتی و مدیریتی، همواره آمده است که «این طور عمل بکنید، آن طور عمل نکنید». این بکنید، نکنید. غیر از اجراء معنائی ندارد.
اما بدیهی است که اجراء بدون «دولت» نمی شود، حتی اجرای احکام در یک روستا، به معنی دولت است و همین طور است در میان یک طایفه، یا در میان افراد و خانواده های شیعه که در یک شهر در خلال مردمان غیر شیعه زندگی می کنند.
بنابراین، باید مسئله در «شرایط جامعه» بررسی شود تا ماهیت اجراء نسبت به شرایط مختلف، مشخص گردد؛ جامعه نسبت به اجرای احکام شیعی، یکی از چهار صورت را می تواند داشته باشد:
1- عصر حضور با وجود دولت شیعی: مانند دوره خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام.
2- عصر حضور بدون دولت: مانند عصر دیگر امامان.
3- عصر غیبت بدون دولت: مانند قرن هائی که بر شیعه گذشته است.
4- عصر غیبت با وجود دولت: مانند دولت سربداران، دولت شاه طهماسب صفوی[6] و دولت جمهوری اسلامی.
اکنون به همان ترتیب بالا، جایگاه اجراء از نظر شیعه:
مسئله دربارۀ ردیف اول، روشن است که امام امامت می کند و مدیریت جامعه را به عهده می گیرد.
دربارۀ ردیف دوم (عصر حضور بدون دولت)، تکلیف شیعه در اجراء به صورت «مورد به مورد» مشخص شده است؛ یعنی مدیریت امور اجتماعی شان به صورت غیر متمرکز، و به صورت پراکنده مطابق پراکندگی رخدادها، مشخص شده است که اصطلاحاً به آن قضاوت «قاضی تحکیم»می گویند.
امکان وجودی قضاوت تحکیم به صورت یک سازمان یا تشکیلات شبیه سازمان، همان «امکان وجود دولت» است، در حالی که بحث در جامعه ای است که تأسیس دولت در آن امکان ندارد. پس قاضی تحکیم فاقد سازمان، فاقد کوچکترین تشکیلات است. بدیهی است چنین قضاوتی نمی تواند فراگیر باشد. و امکاناً نمی تواند خارج از «مورد به مورد» باشد. در هر رخداد، و در هر شکایت و دادخواهی به سراغ یک فقیه، و در رخداد دیگر به سراغ فقیه دیگر باید رفت، یا می توان رفت، بدون تمرکز.
اسلام و مبانی مدیریت،ص398-402
[1] بحار، ج 2 ص 90- احتجاج باب احتجاجات آن حضرت.
[2] احکام خمسه: واجب، مستحب، مکروه، حرام و مباح.
[3] صاحب توحید مفضل.
[4] رجوع کنید «معجم رجال الشّیعه» عنوان جابر.
[5] بحار، ج 2 ص 88.
[6] نه دولت همۀ شاهان صفوی. در این شمارش تنها از دولت هائی نام برده می شود که از جانب فقها یا فقیه جامع الشرایط، تنفیذ شده اند. و دیگر دولت های شیعی مانند آل بویه، حمدانیان، قاجاریان و...، تنفیذ نشده اند.
ادامه در این پست:
قرآن در آیاتی اندیشیدن و درک کردن را کار «قلب» و «فؤاد» دانسته و نیز قلب را جایگاه ایمان نامیده. مانند آیات ذیل:
«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ»
به طور مسلم گروه بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريديم، آنها دلها (عقلها)ئي دارند كه با آن (انديشه نميكنند و) نميفهمند و چشماني دارند كه با آن نميبينند و گوشهائي دارند كه با آن نميشنوند، آنها همچون چهار پايانند، بلكه گمراه تر اينان همانا غافلانند (زيرا با اينكه همه گونه امكانات هدايت دارند باز هم گمراهند) (ترجمه مکارم شیرازی)
«أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ »
آيا در زمين گردش نكرده اند تا دلهايى داشته باشند كه با آن بينديشند يا گوشهايى كه با آن بشنوند در حقيقت چشمها كور نيست ليكن دلهايى كه در سينه هاست كور است. (ترجمه ها از فولادوند)
این مسئله باعث شده بی اطلاعان از لغت عربی، و نیز ناآگاهان از مباحث دینی، این سؤال را مطرح کنند که چگونه قلب گوشتی می تواند درک و تعقل کند، تکلیف کسانی که قلب مصنوعی دارند چیست و ایمان شان کجا می رود؟!
دانشنامه های مجازی مذهبی نیز مطالب مختلف لغوی، ادبی، روایی و ... از مفسران و پژوهشگران نقل نموده و آیات مربوطه را بررسی و اختلاف نظرات را آورده اند. +
به طور مثال سایت ویکی پرسش نوشته: «واژه قلب بیش از ۱۰۰ بار در قرآن کریم ذکر شده است. در مفهومشناسی واژه قلب روشن شد که قلب در لغت و استعمال عرب هم به معنای قلب صنوبری و هم به معنای عقل (نفس مدرکه) و روح به کار میرود. این استعمال چه بهنحو مشترک لفظی باشد و چه بهنحو حقیقت و مجاز، در هر صورت مفهومی است که برای آشنایان به زبان عربی، حتی به هنگام نزول قرآن نیز شناخته شده بود و خطایی در استعمال این معانی وجود ندارد.» و به نقل از علامه مصطفوی: « هر انسانی دارای دو قلب است: ۱. قلب مادی ظاهری که همان قلب صنوبری است. ۲. قلب روحانی باطنی که حقیقت انسان است.»
پس این «قلب» مورد بحث علاوه بر معنای عرفی و لفظی اش، دارای مفهومی ماورایی یا باطنی است و به اصطلاح لفظی است حامل چند مفهوم. اما چه چیزی قلب را از بین این همه اعضا، دارای چنین قابلیتی کرده، و در آیاتی مثل موجودی هوشمند مخاطب قرار گرفته؟
در این مطلب نظرات آیت ا... رضوی را- که بین اکثر اندیشمندان معاصر در موضوع غریزه و فطرت و تفاوت این دوبحث نموده- در این مسئله، نقل می کنیم. چون نوشته ها از کتاب های مختلفی گلچین شده، برخی موارد تکرار شده، اما سعی شده سیر منطقی شان تا حدامکان حفظ شود:
1- قلب کانون «منِ»انسان
2- قلب و شخصیت
3- فرآیند شناخت
4- ارتباط فطرت و قلب
5- انحراف و غفلت قلب
6- بحثی دیگر در انحراف و غفلت
|
|