|
مکتب اهل بیت(ع) بینشی نو
|
||
|
اندیشه های آیة الله مرتضی رضوی |
ـمحی الدین عربی: فاختطلت الامور، و ظهرت الاعداد بالواحد في المراتب المعلومة كلّها: پس امور (براي محجوبان) مشتبه شد و ظاهر شد عددها به وسيله «واحد» در همه مراتب معلومه.
توضيح: عدد اول (يك يا يكم) در همة مراتب عدد، حضور دارد. يك به همراه دو، سه، چهار و... هست. پس عددها و رقمهاي مختلف را خود همان عدد اول، به وجود ميآورد همه عددها جلوههاي مختلف عدد اول هستند.
ـ فاوجد الواحد العدد، وفصّل العدد الواحد: پس خود واحد (يك)، عدد را به وجود ميآورد، سپس عدد برميگردد و خود واحد را تفصيل ميكند.
تامل: 1ـ اين موضوع از قديميترين دست آويزهاي صوفيان است هميشه به آن متمسك ميشوند، ميگويند شما هر عدد و رقم را به نظر بياوريد خود يك با آن عدد حضور دارد. هر عدد گر چه مثلاً 1000 باشد همان خود يك است و از يك نشأت ميگيرد. و از يكها تشكيل مييابد.
2ـ در اين مسئله، يك موضوع تكويني، يك موضوع انتزاعي ذهني و يك موضوع اعتباري، داريم:
موضوع تكويني: يعني موضوع خارجي كه واقعيت خارجي دارد، عبارت است از «حدّ» ـ حد، حدود، محدوديت اشياء ـ كه نام ديگر آن «مكان» است. اگر در عالم هستي چيزي به نام «حد» و «مكان» وجود نداشت دانشي به نام رياضي (خواه هندسه و خواه حساب) به وجود نميآمد و يك موهومي ميشد مبتني بر موهوم ديگر.
پس در اين عالم هستي، چيزي به نام «حد» و «مكان» هست كه رياضي به عنوان يك علم و دانش واقعي و ضروري و مفيد بر آن مبتني است. پس اگر بگوئيم هم موضوع رياضي (مكان)، خيال است و هم خود دانش رياضي خيال است اولاً: سفسطه را پذيرفته ايم و ديگر همه چيز تمام.
ثانياً: در اين صورت خود همان «واحد» و عدد اول (يك) نيز خيال ميشد پس وجودي، وجود ندارد تا وحدت وجود باشد يا كثرت وجود، و مسئله سالبه به انتفاي موضوع ميشود.
بنابراين، اگر به خاطر حفظ همان «واحد» هم كه شده، بايد واقعيت «مكان» و «حد» را بپذيريم. و چاره اي غير از اين نيست. و پذيرش «حد» و «مكان» عين پذيرش «كثرت واقعي» است نه كثرت موهوم.
پس آن صوفي كه «كثرت» را انكار ميكند در واقع خود آن «واحد» را نيز انكار ميكند و دقيقاً «موهومپرست» ميشود. او توان درك عقيده خود را ندارد.
موضوع انتزاعي ذهني: تجربيترين علم مانند شيمي، وقتي علم ميشود كه به «انتزاع» بپردازد. هر علم يك «برداشت» است، برداشت از موضوع خودش، پس هيچ علمي فارغ از «برداشت = انتزاع» نيست. و اگر صوفيان بگويند «علم حجاب اكبر» است ميگويم: حتي آن تصوف و عرفان شما، يك «برداشت» و «انتزاع» است كه ادعا ميكنيد آن را به وسيله كشف وشهود، از عالم هستي انتزاع و برداشت ميكنيد.
پس صحت و سقم يك «برداشت» به انتزاعي بودن و غير انتزاعي بودن آن نيست. بل بسته به موضوع آن است. اگر موضوع موهوم باشد آن علم نيز موهوم ميشود، و اگر موضوع، يك امر واقعي و داراي عينيت خارجي باشد، آن علم نيز يك علم واقعي است.
و گفته شد، اگر موضوع رياضي را و «حد و مكان» را موهوم بدانيم خود آن واحد نيز موهوم ميشود. پس رياضي يك دانش واقعي و مبتني بر موضوع واقعي است.
تعدد: تعدد عين مكان و عين حد است دقيقاً. به طوري كه ميتوانيد فرمول بنويسيد:
حد و مكان ـ تعدد = حد و مكان ـ حد و مكان = صفر.
عالم هستي ـ حد و مكان = عالم هستي ـ عالم هستي = صفر.
انكار تعدد = انكار حد و مكان.
و: انكار حد و مكان = انكار خود آن عدد اول كه «واحد» ناميده ميشود.
پس: تعدد، واقعيت دارد، وگرنه، نه كثرت ميماند و نه وحدت.
يك طرف قضيه چون عوامانه است و براي صوفيان قابل درك است و آننگاه به اعداد از نقطه «يك» به سوي اعداد ديگر است. در اين نگاه مشاهده ميكنند كه اگر «يك» نباشد هيچ كدام از اعداد ديگر نميتوانند باشند. اما در نگاه علمي اگر اعداد ديگر موهوم باشند همان عدد اول نيز موهوم ميشود.
دقت فرمائيد: بحث در وجود خداي متعال نيست. بحث درباره «تعدد» است كه آيا تعدد واقعيت دارد يا نه؟ ـ و الا فرمول زير صحيح است:
وجود خدا ـ حد و مكان = وجود خدا.
و در اين بحث اساساً نيازي به «منها» نيست خود منها كردن سالبه به انتفاي موضوع است.
در نتيجه: كسي كه كثرت را انكار ميكند نبايد از لفظ و مفهوم «وحدت» استفاده كند و آن را به زبان يا به ذهن بياورد. و بايد همچنان آواره بماند. اما انسان هرگز نميتواند مفهوم «وحدت» را به ذهن خود راه ندهد و حضور وحدت در ذهن مانند حضور كثرت است در ذهن.
موضوع قراردادي: رقمهاي نوشتاري رياضي صرفاً قراردادي اعتباري محض هستند، انسانها در عهد سومريان قرار گذاشتند مفهوم عدد اول را (مثلاً) بدين صورت «I» بنويسند، و با اين علامت، مفهوم واحد را نشان بدهند، سپس آن علامت را كنار خودش ميگذاشتند به صورت II تا دوئيت دو شيء را نشان بدهند. وقتي كه ميخواستند سهگانگي را نشان دهند به صورت III نشان ميدادند.
سپس قرار گذاشتند عدد اول را به صورت 1، دوم را به صورت 2 و سوم را به صورت 3 و... نشان دهند.
يعني مسئله مصداق «قرارداد بر قرارداد» و «اعتبارٌ علي الاعتبار» گشت.
اما بحث ما در واقعيات است نه در اعتباريات. موضوع بحث ما هستيشناسي و هستشناسي است وجودشناسي و موجودشناسي است و كاري با قراردادها نداريم. ما نبايد علامت «1» را در كنار هم بچينيم يا با علامت 2 و 3 و... بازي كنيم. بايد خود عين اشياء را در كنار هم بچينيم، در اين بحث نبايد بگوئيم 4 هندوانه، بل بايد هندوانهها را كنار هم بچينيم و مشاهده كنيم كه هر كدام از آنها «جسم» است و:
تعريف هندسي: جسم آن است كه مقداري (محدودهاي) از فضا را اشغال كند.
چرا تعريف هندسي: براي اين كه در بحث رياضي تعريف رياضي ميآورند و نه تعريف فلسفي؛ زيرا در اين بحث ميخواهيم تعدد و رياضي را بشناسيم سپس از آن به نتيجه فلسفي برسيم، يعني رياضي بما هو رياضي ابزاري ميشود براي يك نتيجه فلسفي.
و اگر تعريف فلسفي جسم، يعني «جسم آن است كه داراي ابعاد باشد» را به كار ببريم، دليل عين مدعا ميشود و اساساً در اين صورت مطرح كردن مبحث «عدد» بيهوده ميگردد.
وانگهي: بُعد = حد ّ = مكان.
زيرا: عالم هستي ـ حد و مكان= عالم هستي ـ بُعد.
پس هر دو تعريف فرقي در مسئله ايجاد نميكنند.
جناب محيالدين در اينجا نوآوري نميكند، سخن صوفيان پيش از خود را تكرار ميكند سخني كه تنها به دل درويشان عوام مينشيند، و از نظر علم و عرفان، پوچ و تهي از حقيقت است.
نكته فلسفي بس مهم: ارسطوئيان ميگويند: موضوع رياضي «كمّ» است كمّ متصل يا كمّ منفصل. اما من در اين مبحث وارد اين مقولات نشدم چرا؟
پاسخ: در «نقد مباني حكمت متعاليه» و اين دو مجلد، به طور مكرر توضيح داده ام كه منطق ارسطوئي يك منطق صحيح و دقيق است اما منطق علم «مفاهيم شناسي» و «ذهنشناسي» است نه منطق فلسفه. و فلسفة ارسطو به ناحق روي اين منطق مونتاژ شده است و نيز باز به طور مكرر توضيح داده ام كه «تفكيك ماهيت يك شيء از وجود آن» در ذهن و در مفاهيم شناسي، صحيح است. حتي در اين مبحث مفاهيم شناسي، «اصالت وجود» نيز صحيح است اما در مورد اشياء خارجي واقعي، چنين تفكيكي نه تنها غلط بل محال است.
بر اين دو اساس، ـ پيشتر نيز عرض كرده ام ـ تفكيك و تقسيم وجود به «جوهر» و «عرض» نيز در ذهن و مفاهيم شناسي صحيح است؛ اما در عالم عين و واقعيات خارجي چنين تفكيكي محال است.
بنابراين، جريان بحث بر اساس «جوهر وعرض» در دانش مفاهيمشناسي، صحيح است، اما در فلسفه و عرفان، كاملاً نادرست است؛ زيرا موضوع فلسفه و عرفان «وجود واقعي» است نه «وجود ذهني».
اشتباهات اساسي ارسطوئيان كه در مبنائيترين مبانيشان است و مباني ديگر را نيز مخدوش به خدشه اساسي ميكند به شرح زير است:
1ـ اعتقاد به «صدور» ـ اين باور اساسي حتي با منطق خود ارسطو نيز توجيه نميشود و نشده است.
2ـ اعتقاد به عقول عشره ـ اين نيز مثل مورد بالاست.
3ـ اعتقاد به افلاك تسعه ـ اين نيز همان طور.
4ـ استفاده از منطق ذهن شناسي و مفاهيم شناسي در فلسفه ـ كه قهراً واقعيات را به ذهنيات تبديل ميكند.
صدرائيان عزيز، اين صوفيان نوپديد، از ماها توقع دارند كه درست مثل خودشان ورود و خروج داشته باشيم مانند آنان وارد بحث شويم و مانند آنان به نتيجه برسيم و اگر همه جا در تونل ذهن نرويم و سري به عالم واقعي خارجي بزنيم، ميگويند: اين بحث فلسفي نيست. فلسفه به نظر آنان يعني همان علم «مفاهيم شناسي».
شگفت اين كه: من كه عرض ميكنم اين منطق صحيح و دقيق است اما منطق «مفاهيم شناسي» است نه منطق فلسفه، بحثم را به غير فلسفي بودن، متهم ميكنند. اما مباحث كانت، دكارت و... را جدّاً فلسفه ميدانند در حالي كه آنان پشيزي به منطق ارسطوئي و سبك و سير حضرات ارزش نميدهند. پس همه چيز فلسفه است هر مكتب، مكتب فلسفي است غير از مكتب قرآن و اهل بيت(ع) كه حضرات مهر «منقول» به آن زده اند و اين فلسفيترين فلسفه را اين قدر دشمن ميدارند و با آن كينه ميورزند (گر چه برخي از آنان به ماهيت قضيه توجه ندارند)، كينهاي كه از خالد بن يزيد اموي شروع شده هنوز هم هست، به راستي با اين عوامان فيلسوفنما چه بايد كرد؟! اينان چه بلائي بر سر اين دين و ايمان خودشان ميآورند؟!
منبع: محی الدین رد آینه فصوص جلد دوم ص538-542
|
|